دوست واقعی

از کسی پرسیدند کدامین خصلت از خدای خود را دوست داری؟گفت:همین بس که میدانم او میتواند مچم را بگیرد اما دستم را میگیرد

دوست واقعی

از کسی پرسیدند کدامین خصلت از خدای خود را دوست داری؟گفت:همین بس که میدانم او میتواند مچم را بگیرد اما دستم را میگیرد

مرجع دانلود فایل های دانش پژوهی

شانس زندگی

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۴ ب.ظ

در سال های دور پادشاه دانایی یک تخته سنگ بزرگ را در وسط جاده قرار داد و  برای اینکه عکس العمل رهگذارن را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.بعضی

از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند بسیاری هم غرولند می کردند

که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.

این داستان ادامه داشت تا اینکه نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه بود نزدیک سنگ شد و با

هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کنار جاده قرار داد.ناگهان کیسه ای

دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد داخل آن سکه های طلا

و یک نامه پیدا کرد.در نامه نوشته بود: هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر

زندگی انسان باشد

  • یاسمین

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی